تبليغاتX
حسرت پرواز
حسرت پرواز
انگار همین دیروز بود، اولین باری که بهت گفتم: «دوستت دارم!»

و تو لبخند زدی و فقط گفتی:« منم همینطور!»

از دیروز تا امروز من عاشق تر می شدم و تو نه!!! چه ساده می اندیشیدم که تو رو خوب می شناسم، مثل کودکی ام که دختر همسایه بستنی ام رو تا آخرش خورد و من تا آخرین لحظه فکر می کردم بستنی رو با من قسمت می کنه.

یادت می آد بهت گفته بودم تو رو با ۱۰ تا دیس ماکارونی عوض نمی کنم.حتی اگر والدیگرانو باشه...و تو لبخند زدی و فقط گفتی:«مرسی!»

دایره جملات محبت آمیز تو که نثار متن های عاشقانه من می شد محدد بود به همین « مرسی » و « خیلی ممنون »و نهایتاْ یک یا دو بار گفته باشی « دوستت دارم» و مثلث آرزوهای من که نوک تیزش بودن با تو رو نشونه رفته بود.

حالا دیگه باید دید بودن در کنار تو چگونه بودنی است. تو که با همه ی این عاشق نبودن ها ، همیشه یه دوست واقعی بودی.

بوی شهوت فضای اتاق تنهایی منو پر می کرد، میان دود غلیظ سیگاری که هرگز نکشیدم و تنها روشنی مه شکن، صدای خسته و گرفته دختری بود به اسم سوسن.

خواسته یا نا خواسته، دوست داشتن  همه وجود منو گرفته بود و بهانه ای که منو به منطقی فکر کردن وا می داشت فاصله ای بود که میان دستهای من و تو محیط بدون تماس رو بوجود آورده بود. لمس کردن گونه های تو اگر برای من بود، هیچ فاصله ای نمی تونست نذاره لبهای من ، گرمی بازدم تو روحس کنه.

روح پریود شده من پر از خواستن ها شد و راز نگفتنی تو این هوس را تا مرز پوسیدن در مرداب حسرت فرو برد.

و اکنون در پی آن هستم که بتوان تو را شناخت، که آیا سوسن، فرشته خوبی ها، ستاره ای است که آسمان چشمانش آینه من است یا نه؟؟!!! 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط سارا و آرش
ایمان بیاوریم به آغاز جوانه ی ندای سبز

سکوت، حرف نیست، کلام نیست، فریاد نیست...اما بلند ترین و متعالی ترین ندایی است که از درونی ترین اعماق طبیعت سبز بر می خیزد...آری در آغاز هیچ نبود، سرما بود . سوز، پاهایمان، دست هایمان، چهار ستون انداممان در زیر شکنجه ی سخت و سرد زمستانی که خود را به آدم بدکارٍ یخی فروخته بود رو به سیاهی مرگ می رفت، مرده باد زمستان ِ مزدور، همه و همه خشک و بی بر در کنار هم، با پر از صدای لرزیدن...یک سر،با هزار نگاه به آسمان تا به دنبال یک نقطه آبی باشیم و یک سر در زمین که در ژرفای درونش نفوذ کردیم و این دو تنها امید ماندنمان در مقابل ِ زمستان مزدور...همه و همه در کنار هم با خود و با هم غرق در فکر و سکوت و غم و غرور اما پر از امید...امید و اگاهی به سر انجام و عاقبت ِ افق که می دانیم به طلوع می رسیم، به دوباره ی آغازی دیگر می رسیم.

آهای...آهای ما دوباره به یک تحول و شدنی دیگر می رسیم، آهای ما پر از وجود و هستن و ماندنیم.آهای ... با تو ام ای بوران اجیر شده، سوز شلاقت دیگر کاره ای نیست، دیگر تو را چه مانده، آهای ای زمستان ِ فریب خورده ی قدرت و زور آدمی، تو را چه شده که تندبادی از تگرگ فرستادی دست ها و شاخه های ما را شکستی، با تو ام، با تو که با نعره ی رعدت ندا...ندا...ندای آرام ما را به سکوتی تلخ کشاندی، اما بدان که در زیر مغرور سکوت ما همه نداست تا ابد ندا هست، ندا...ندا...

آری زمستان سرد و سخت ما دوباره جوانه ی ندای مان را با گرمای آه، آهی که از نهاد سکوتمان بر می خیزد و پرورش می دهیم به رشد می رسانیم، تا شاخ و برگ بگیرد، در زمین امن و گرم بماند، هستی بگیرد، بلند شود، بلند، بلند، سرافراز و سر به آسمان ِ آبی و زرد ِ طلوعی برسد، این است جواب ما به تو، به تو ای زمستان اجیر شده ی مزدور که با تمدباد و رعد و صاعقه، تنه ی ما را رنجور و زخمی و بی بر کردی، تو مدید دورانی سوز و سرما را اجیر آدمی کردی که بر ما باریدن بگیرند که خشک یخ بندان اسیر بمانیم ولی بدان که ما به سان جامعه ی یک جنگل با هم در کنار هم هر کدام یک آه، می گوییم و با گرمای همین یک آه با سرمای تو به مقابله بر می خیزیم و صدایی را که زیر سقف ِ یخی بر بند کشیدی را آ، آه، آزا، آزاد می کنیم...

آری ما با خود با هم در کنار هم، همه یک آهیم، یک صداییم، جوانه ی یک نداییم و یک فریاد...

                                                                         تقدیم به ندایمان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط سارا و آرش
صدای وق وق گربه می آد

گربه ای که فقط میتونه مثل سگ وق بزنه

دیگه دزدیدن گربه های مادربزرگ هم یادش رفته

واسش فرقی نمیکنه موش با جارو به سوراخ بره یا بدون جارو

از وقتی فهمیده چشم های مدل گربه ای خریدار داره

حساسیتش بیشتر شده

حتی خیلی وقتا اونا رو می بنده

از ریمل بیشتری برای بلند نشون دادن مژه هاش استفاده می کنه

هزینه لوازم آرایش خانم چشم گربه ای حتی

از سهمیه بنزین ارابه رانان هم بیشتره

شاید خانم چشم گربه ای

ساعت اول سال جدید

دنبال شوهر می گشت

وگرنه باید میدونست که سال، سال اصلاح الگوی مصرفه


پ.ن:  هر گونه سوء استفاده از این مطالب پیگرد قانونی دارد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط سارا و آرش
سلام به همه اونایی که اینجا نیستن و من بهشون فکر می کنم.

سلام به اونایی که اینجا هستن و به من فکر نمی کنن.

سلام به تو که منو نمی بینی اما من تو رو خوب.

 

کاش اونقد بی حوصله نبودم که بخوام بیام اینجا و دوباره این وبلاگ و آپ کنم..نویسنده این وبلاگ شاید دیگه سارا نباشه..شاید منم نیاشم اما به هر حال این وب هر چند وقت یه بار آپ میشه.

راستش از اینکه شعرامو بذارم تو این وب به هیچ نتیجه مطلوبی نرسیدم..اصلاً با هویت شعر مشکل پیدا کردم.

این روزها کسی شعر نمی خونه شما چطور؟؟

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط سارا و آرش

خداحافظ همین حالا..همین حالا که من تنهام

این شعر رو واسه یکی نوشتم که عشق رو به من هدیه داد و رفت..رفت و کوله بار غم و واسه من گذاشت.....حالا من موندم و چند تا عکس و یه مشت خاطره...حرفایی که میزد هنوز تو گوشمه..وقتی داشت میرفت گفت: آدم بعضی وقتا مجبوره کاری بکنه که دوست نداره

شیرین جون هر جا هستی ..با هر کی هستی بدون که من هنوزم واست میمیرم..بدون هنوزم شبها به عکست خیره میشم و به یاد شبهایی که تو اشک میریختی صورتمو با دونه های اشک خیس میکنم.از وقتی که رفتی ..........................خیلی تنهام

 

در خود شكستم           در شب بي‌رحم هجرت

در خاك نشستم          بي تو در شب قيامت

از خود گذشتم           كوچ من در بي‌نهايت

ناجي من       دستم بگير

اي شيرين               من تا به كي بي تو تپيدن

تنهايي من               سهم من بي تو شكستن

بال و پر من              شوق پرواز و رسيدن

اميد من           شيرين من

غمگين و سرد           در شب مي‌بارم

اسم تو شد              نغمة گيتارم

رنگ خزون                باغ بهارم

اي شيرين من           تا به كي بي تو تپيدن

تنهايي من                   سهم من بي تو شكستن

بال و پر من               شوق پرواز و رسيدن

اميد من      دستم بگير

دستم بگير               آزادي را از من بگير

در ساز من               هم نوائي را بپذير

اي ‌آشنا                      صورتك را از چهره بگير و با من باش

                                                              اي هم صدا


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم شهریور 1386 توسط سارا و آرش
سلام!!!!!!
من آرش هستم.
شرمنده كه اين مدت نبوديم...لابد كوتاهي از ما بود وگرنه به سرنوشت كه اصلاً ربط نداره((افعال معكوس))
ديگه شده نميشه عوضش كرد.
تو سرنوشت من با فونت بزرگ نوشته"" تنهايي""
سعي ميكنم بازم بيام . آپ كنم.
يا علي
.
.
.
.
ترانه آتش
در ظهر سه‌شنبه
ايستادن از يادم رفت
راه رفتن از يادم رفت
و نفس كشيدن از يادم رفت
در ظهر سه‌شنبه
خون در رگهايم خشكيد
اشك در چشمانم خشكيد
و جوهر خودكار بر روي كاغذ نلغزيد
در آن روز تاريك
چشمانم آسمان نگاه را ترك كرد
قلبم تپيدن را فراموش كرد
ماهي در درياها خنديد
مرواريد در صدف خشكيد
مرا در كفن سپيد پيچيدند
از دست نوشته‌هايم تپه‌اي ساختند
برگ برگ دفتر شعرم
همه احساس من در آتشي مي‌سوخت
و من در شعله احساسم سوختم
و پوست بر استخوانم خشكيد
در ظهر سه‌شنبه
خورشيد، چشمان خود را بست
تو عينك آفتابي بر چشم زدي
و به من خنديدي
مرد زرتشتي در جلوي آتش من عبادت كرد
ايمانش در سينه‌اش خشكيد
در ظهر سه‌شنبه
خاكسترم در باد رقصيد
در اتاق زير شيرواني
ترانه آتش بر كاغذ سپيدي روئيد
..................................................................(آرش)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386 توسط سارا و آرش

من زنده نیستم
من نفس نمی کشم
من زیستن را ترک کردم
خفته ام در گور تاریکی
در میان بازوان سرد و نیرومند خاک
شهوت یک بوسه از آب زلال چشمه ای
یا که لمس سینه های خاک
اما سرد، اما سخت
مثل پرواز قناری در قفس

من می بینم
من به یاد می آورم آن روزهای خالی را
روزهای گنگ و تاریک جوانی را
روزهایی که من عاشق بودم
دخترانی را
به اندازه یک تنهایی
روزهایی که دوست می داشتم
زندگی را
با تمام آرزوهای سپید آسمانی
با نگاه سرد عکس دختری زیبا که بر دیوار آویخته

روزهایی که به لب جاری بود
جمله های گنگ و نامفهوم
به اندازه یک آواز موهوم
دخترانی که من عاشق بودم بر آنها
می شنیدند هر لحظه زِ من
«دوستت دارم»

من خفته ام
من خفته ام
در گوری تنگ و تاریک
به اندازه یک قلب یخی
و در اینجا
در این گور سیاه
همه چیز آسان است

دلخوش کردن به این که دیر یا زود
کسی می میرد
و من از تنهایی این خاک رها خواهم شد

یا قناعت کرد به هم آغوشی خاک
به جای دخترانی که من عاشق بودم بر آنها

یا به پرواز کلاغی دل بست
که در آسمان بلند گورستان
با صدایی به اندازه یک تنهایی
که از آواز شب مردگان آرام تر است
به من می گوید:
«من زنده نیستم
من نفس نمی کشم
خفته ام در گور تنهایی»

                           (آرش) 
                                            


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386 توسط سارا و آرش
سلام به همه دوستای گل و بی معرفت

اصلاْ مهم نیست که چی فکر میکنین.اما میخوام ازتون گله کنم.

خوب عزیزم‌...خوشگلم...نانازی..جیگر... وقتی که یه مدت کثیر و نسبتاْ زیادی آپ نمیکنیم

شما نباید نگران بشین؟؟؟؟؟؟

خوب شاید خدا نکرده تخدا نکرده یه اتفاقی چیزی افتاده باشه زبونم لال زبونم لال شاید یه دردی...مرضی .ویروسی یه چی تو مایه های عاشقی افتاده به جونم آخ که کمرمو شکسته

 

 

 

راستی تو تا حالا عاشق شدی؟؟

وقتی بفهمی اونی که دوسش داری هیچ احساسی نسبت به تو نداره چی کار میکنی؟؟

اگه اونی که میخوایش یکی دیگه رو بخواد و دوست داشته باشه چی؟؟

واقعاْ عاقبت کار من چی میشه؟؟

به نظر شما من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------------------------((آرش))


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط سارا و آرش

صداي شب


تو اين روزا هيچ كس به فكر من كه نيست

شبها اسير غم ميشم

تو كوچه فرياد ميزنم

آي آدما آي آدما منم دارم داد ميزنم

كسي صدامو ميشنوه؟

تو اين شب سرد و سياه

به داد من كي ميرسه؟

بازم چشام باز ميشه

مي بينم غم منتظره تا بباره چشماي من

دستاي اونو مي گيرم

آدما منو مي بينن، ولي از پشت شيشه

صداي شب حتي بوف كور رو هم كلافه كرد


---------------------------------------------------------------------(آرش)
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم فروردین 1386 توسط سارا و آرش

سلام

اینیکه براتون تعریف میکنم یه وقت فکر نکنین خداییکه نکرده یه ادمی هستم که ملتو میزارم سر کار..

یه جورایی کاملا تصادفی و اتفاقی بود..

دیروز جاتون خالی از عید دیدنی بر میگشتیم.البته خارج از شهر بودیم.

5کیلو متری گرگان بودیم یه چند تا پسر رو دیدم که دستشون یه تیکه کارتن بود که با ماژیک شبرنگ نارنجی

روش نوشته بودن((اتاق)).منو مریم خواهرم تو ماشین داییم بودیم.

زن دایی بنده هم یه بچه با ذوقیه که نگو..

یارورو صدا زد که ازش در مورد اتاقش اطلاعات کسب کنه.خلاصه پسره اومد.دیدیم به به چه پسر با شخصیتی و با مرامی..!!!!!

بعد از کلی پرس و جو فهمیدیم که یه سوییتی داره دو خوابه با تمام امکانات..حتی سونا و استخر

و همشم میگفت خیلی مناسب شماست..نمیدونم رو پیشونی ما چی نوشته بود؟؟؟؟

جالب اینجا بود که از لهجه غلیظ زن دایی من نفهمیده بود که ما گرگانییم..

یارو کلی طریففففف که اقا جاش خیلی خوبه و میزارمش واسه شما کنارو از این حرفا.

ما هم پرسیدیم مکانش کجاست؟اونم گفت:بهترین جای گرگان.امام رضا(قابل توجه گرگانیا)

ما هم که 5نفری فکا همه باز مونده بود و کلی خودمونو کنترل کریم که نخندیم.

خیلی هم به دایی محترم بنده اصرار که شماره منو سیو کن برو دوراتو بزن بعد به من زنگ بزن.

تازه راهنماییمون کرد که ناهار خوران کدوم طرفیه.

خودش میگفت 10 ساله تو این کارم.وقتی اسمشو ازش پرسیدیم بادی به غبغب انداخت و پیروزمندانه گفت:اقای خسروی..

 

 

مونده بودم اونوقت شب تو اون جاده با اون هوای بارونی که دست از سر کچل ما ور نمیداره این اقای

خوش تیپ و با معرفت با چه جراتی دنبال یه لقمه نون می گشت.؟؟....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم فروردین 1386 توسط سارا و آرش
درباره وبلاگ
فعلاً همین اطلاعات اندکی که در باره ی این وبلاگ دارین بسّه ..تازه زیاد هم هست.ولی اینو میگم که این یک وبلاگ هنری ،فرهنگی،ورزشی،اقتصادی و...... هست
آرشيو مطالب
Select object example

Blog Skin